البته نظر دیگران در جای خود و به اندازه، اهمیت دارد و باید به آن توجه کرد. اما اشکال این نوع رویکرد افراطی و این شیوه «آبروداری» که همه چیز را وابسته به نظر دیگران می‌داند، در این است که من کاری ندارم که این کار به نفعم است یا نه، کاری ندارم که خوشحال هستم یا نه؛ فقط می‌خواهم دیگران من را تایید کنند، تنها به این فکر هستم که «آبرویم نرود».

اجازه بدهید داستانی برایتان تعریف کنم. در ونکوور، شهری که من زندگی می‌کنم، یک مسیر اتوبوس درون‌شهری هست که دو کورسه است و برای آن باید دو تا بلیت پرداخت کرد. یکی از دوستان تعریف می‌کرد که من سوار اتوبوس شدم و فقط یک بلیت خریده بودم، همه‌اش نگران بودم که نکند یک مامور کنترل بلیت یا راننده بیاید و بلیت‌ها را کنترل کند. تا این‌که به خیر گذشت و از اتوبوس پیاده شدم. من از ایشان پرسیدم: «خب اگر راننده یا ماموری بلیت شما را می‌خواست چه اتفاقی می‌افتاد؟» ایشان پاسخ داد: «آبرومون می‌رفت! آبروی ایرانی‌ها می‌رفت!»

این پاسخ خیلی برایم جالب و عجیب بود. به ایشان عرض کردم اگر یکی از این کانادایی‌ها بر فرض چنین کاری کند، شب خوابش نمی‌برد! با خودش می‌گوید من به چه حقی سوار اتوبوسی شدم که خرجش را دیگران داده‌اند؟ چرا دیگران باید پول بدهند و من ندهم؟ چرا من باید سواری مفتی از دیگران بگیرم؟ او با خودش بد می‌شود. نگران این نیست که دیگران درباره او چه فکری می‌کنند، برایش مهم است که خودش درباره خودش چگونه فکر می‌کند.

ما باید این رفتار درست را بیاموزیم و به بچه‌هایمان هم آن را آموزش بدهیم. در زبان فارسی ما واژه «وجدان» را داریم که در مثال بالا در مورد فرد کانادایی، این «وجدان» اوست که به درد می‌آید و راحتش نمی‌گذارد. بیاییم به جای «آبرو» که معنایش تایید دیگران است، «وجدان» را به کار ببریم که به معنای تایید خودمان است. از خودم بپرسم من که فلان کار را انجام دادم، حالا راجع به خودم چه فکر می‌کنم؟ آیا اگر بر فرض همه مردم گفتند این کار خوب است، آیا واقعا هم خوب است؟ آیا به من احساس خوبی می‌دهد؟ آیا رابطۀ من را با خودم خوب می‌کند؟

موضوع دیگری که وجود دارد این است که این نوع آبروداری، تنها در سطح افراد نیست؛ بلکه همین‌طور که پیش برویم، آن را در سطح خانواده، شرکت‌ها و سازمان‌ها و حتی دولت‌ها هم می‌بینیم. در بعضی از شهرها، مسیرهای تردد مهمانان خارجی فوق‌العاده شیک، تمیز و خوش آب و رنگ است. اما درست پشت همان خیابان خرابه است و ساختمان‌های فرسوده و خیابان‌ها و کوچه‌های کثیف و پر دست‌انداز. ظاهر زیباست اما پشت آن ظاهر زیبا، هیچ چیزی نیست؛ پوک و توخالی است. یا مثل آقا یا خانمی که بسیار به ظاهرش رسیده، لباس‌های شیک پوشیده، عطرهای گران‌قیمت زده و...، اما این ظاهر را که می‌تراشی و با او هم‌کلام می‌شوی، می‌بینی هیچ چیزی در پس آن نیست. می‌بینی که این شخص شیک و ظاهرا متشخص، اعتماد به نفس و احترام به خودِ بسیار پایینی دارد.

بیاییم به جای ظاهرسازی، به جای تظاهر، به جای نشان دادن چیزی که نیستیم، یک کار اساسی بکنیم. بیاییم زیربناها را درست کنیم و همواره و در هر شرایطی همان‌طور رفتار کنیم که هستیم.

وقتی ما وارد یک خانه روستایی می‌شویم، آیا توقع داریم که با امکانات یک هتل پنج ستاره از ما پذیرایی شود؟ اگر ما چنین توقعی داشته باشیم در اشتباهیم و اگر صاحب آن خانه هم بخواهد بیش از حد توانش مایه بگذارد، فقط خودش را به مشقت انداخته و در نهایت وجدانش را آزرده و رابطه‌اش را با خودش خراب کرده است. بیاییم به جای این‌که خودمان را به دردسر بندازیم و بعد هم از دیگران عیب‌جویی کنیم، با خودمان آشتی کنیم و خودمان را همین‌‌طور که هستیم بپذیریم. برفرض اگر مهمان داریم، با همین امکانات موجودمان سعی کنیم یک پذیرایی خوب بکنیم. اگر هم واقعا مستاصلیم و به هر دلیل نمی‌توانیم الان پذیرایی کنیم، بهتر است از مهمانمان عذرخواهی کنیم و نه او را به زحمت بیندازیم و نه خودمان را.

این «آبروداری» که جامعه ما درگیرش است و من نامش را می‌گذارم «آبروداری غیروجدانی» (چون برخلاف وجدان و خواسته دورنی ماست)، تبعات ناخوشایند بسیاری دارد و واقعا ضروری است که همین حالا هر کدام از ما برای اصلاح این باور و رفتار در خود عزممان را جزم کنیم. در سیستمی (خانوده، شرکت، جامعه و...) که این نوع آبروداری رواج دارد، ظاهرا همه ملاحظه یکدیگر را می کنند؛ ولی کارها نمی‌گردد. می‌دانید چرا؟ برای این‌که من که بر فرض در اداره‌ای کار می‌کنم، سعی می‌کنم آبرو‌داری کنم به این معنا که تایید رئیسم را به دست بیاورم. رئیس من زمانی باید خوشحال و از من راضی باشد که من وظایفم را درست انجام بدهم و کار سازمان بگردد. ولی منِ نوعی تنها به تایید او فکر می‌کنم و حتی اگر کاری مخالف منافع شرکت باشد اما تایید رئیسم را در پی داشته باشد، آن را انجام می‌دهم. در واقع، وجدان کاری جایش را به آبروداری از نوع تظاهر می‌دهد.

مشکل اینجاست که آن رئیس هم خودش را نیازمند تایید زیردستانش می‌‌داند و به این شکل همه کارها خراب می‌شود و سیستم از حرکت باز می‌ماند. اگر یک شهردار، فرماندار، استاندار، مسئول، رئیس و... سعی کند که کار درست انجام شود و درگیر تایید زیردستانش نباشد، و این موضوع را در ذهن آنها هم جا بیندازد که «من شما را تایید کرده‌ام، شما فقط بروید آن کاری را که درست است و به نفع شرکت، سازمان، شهر، کشور و... است انجام بدهید»، در آن صورت هم مردم خوشحال خواهند بود و هم شرکت و سازمان و شهر و کشور و... روز به روز آبادتر و بهتر می شود. در چنین شهری، اگر مهمان یکباره مسیرش را کج کند و به یک خیابان دیگر برود، خواهد دید که آن خیابان هم باکیفیت است، درخت دارد، و آب تمیز در جوی‌هایش جاری است. در چنین جامعه‌ای، اگر مهمان سر‌زده‌ای به خانه‌تان بیاید، خواهد دید که مثل همیشه خانه‌تان مرتب و تمیز است.

ما باید یاد بگیریم (و این را در ذهنمان جا بیندازیم) که خودمان عزیزترین مهمان خودمان هستیم. چرا فقط زمانی که قرار است مهمان خانه‌مان بیاید جارو و دستمال برداریم و خانه را تمیز کنیم؟ چرا غذاها و میوه‌های خوب را فقط برای گذاشتن جلوی مهمان نگه داریم؟ چرا لباس‌های خوبمان را فقط جلوی مهمان‌ها بپوشیم؟ ما باید یاد بگیریم که تنها در صورتی می‌توانیم واقعا به دیگران احترام بگذاریم که ابتدا احترام گذاشتن به خودمان را آموخته باشیم و آن را در زندگی‌مان پیاده کنیم.