به هیچ کس و هیچ چیز وفادار نیستند و تنها سعی آنان به دست آوردن مواد مورد نیازشان است  از هر طریقی و به هر شکلی که امکان پذیر باشد . بیشتر لذت طلب و خشن هستند و حتی بعد از مصرف از هر کار و هر چیزی لذت می برند ولی در عین حال زودرنج و خشن هستند واز اطرافیان توقع زیادی دارند ،از لحاظ عاطفی در برابر هیچ کس و هیچ چیز مسئولیت احساس نمی کنند و همیشه مردم بویژه اطرافیان خود را مسئول رفتار خویش می دانند ، همواره یک نوع مکانیسم دفاعی در برابر دیگران دارند و همیشه در حال اعتراض هستند .[1]

به نقل از کتاب اعتیاد مهم ترین یافته ها ونتایج بدست آمده از آزمون رور شاخ چنین بوده است که معتادان از عاطفه کافی در زندگی برخوردار نبوده و زندگی آنان سطحی و کلیشه ای و توام با خیالبافی بوده است . به هر حال مولفان با توجه و علاقه بیشتری به طبقه بندی معتادان و گروه کنترل پرداخته اند . این طبقه بندی به ترتیب نامگذاری شده اند :

اسکیزفرنی بارز

این بیماران ویژگیهای نظیر عاطفه سطحی ،اختلالات فکری اسکیزوئید ، هذیان و رفتاری منفصل از  جامعه را از خود نشان داده اند .

اسکیزوفرنی اولیه ( مقدماتی )

این بیماران به عنوان افرادی که در حال کشمکش در جهت یک جریان فعال ، گسیختگی و بی سازمانی توصیف شده اند که در طی این جریان اضطراب بی حدی را که به  زمینه های تضعیف شده اعتماد به نفس وعدم کفایت آنان مربوط می شود تجربه کرده اند.

تمایلات پارانوئیدی ( همراه با سوء ظن ) و اختلالات اولیه فکری نیز در مورد این گروه ثبت شده است . با وجود کوششهای معنوی که این افراد در جهت دستیابی به اهداف قراردادی در زمینه کار ، ازدواج و تحصیلات خود بعمل آورده اند ، با وجود این در انجام وظایفشان در برقراری ارتباطات مطلوب ومناسب ، ناموفق بوده اند ، برداشتی که این افراد از واقعیت داشته اند ، ضعیف و سطحی بوده است .

اختلال شخصیت همراه با تمایلات مسلط بزهکاری :

بطور کلی این قبیل بیماران افرادی عصیانی با حالتی آمرانه و تدافعی می باشند و مولفان آن را تحت دو عنوان فرعی زیر تقسیم کرده اند .

الف ـ شخصیتهای ضد اجتماعی وشبه بزهکاری: در این گروه افرادی با خصوصیات بارز پرخاشگری قرار دارند و از نظر اجتماعی بعنوان افرادی خطرناک محسوب میشوند ، ولی خود را در شمار افراد برجسته قلمداد می کنند . این افراد گاه و بیگاه در اقدامات خشونت آمیز نظیر نزاعهای دسته جمعی ، حمله به دیگران و غیره شرکت می جسته اند که این خود کوششی در جهت انکار آن دسته از آرزوهای اساسی این افراد برای غیر فعال بودن و وابستگی داشتن به دیگران محسوب می گردد .

ب ـ شخصیتهایی با خصوصیات پرخاشگرانه : بخاطر شخصیت ناقص و رشد نیافته این قبیل افراد ، اعمال وواکنش آنان در برابر محرومیتها با خشم بسیار و اضطراب صورت می گیرد .

شخصیتهای مبتلا به عدم کفایت

این قبیل شخصیتها در زندگی خود افرادی بی هدف و سردرگم با درجه ای از عدم کفایت شخصیت فردی و یا اجتماعی می باشند که در جریان مسائل زندگی خود بی ثبات و ناپایدار هستند . سوابق شغلی ، تحصیلی و کلیه سوابق شخصی و فردی آنان نیز موید این شخصیت عدم کفایت می باشد .

نظریه شخصیت « الیس »

الیس از سه دیدگاه فیزیولوژیک ، اجتماعی و روان شناختی به شخصیت می نگرد و در هر یک از این سه بعد ، نظرات خاصی درباره شخصیت ارائه می دهد .

1- مبنای فیزیولوژیکی : الیس معتقد است که انسان ذاتاً تمایلات بیولوژیکی استثنایی و نیرومندی برای تفکر و عمل به شیوه خاص دارد ، او جهت تفکر و عمل فرد را تابع محیط خانواده و فرهنگی می داند که فرد در آن ریشه می یابد ، او انسان را از نظر بیولوژیکی عمدتاً موجودی می داند که در جهت تخریب نفس  و ارتکاب امور بدگام بر می دارد و آمادگی ذاتی شدیدی برای تفکر غیرمنطقی و غیرعقلانی دارد . الیس انسان را موجودی می داند که ذاتاً تمایل مفرطی به سهل انگاری در تغییر رفتار خویش دارد .

به عقیده وی انسان مایل است که وابستگی خود را به بسیاری از اسطوره ها و تعصبات خانوادگی ، فرهنگی ، سیاسی و اجتماعی ، که از دوران اول زندگی آموخته است حفظ کند .

2- مبنای اجتماعی B الیس می پذیرد که انسان موجودی اجتماعی است  وزندگی در اجتماع برای او لازم است . او معتقد است که انسان بایددر اجتماع مطابق انتظارات خود و دیگران رفتار کند وبیش از حد خودمدار و خود بین نباشد ، وزیاد بر سبقت جویی تاکید نکند . به نظر الیس این که دیگران نسبت به ما نظرات خوبی داشته باشند مطلوب است اما نباید ما هستی و وجود خود را در گرو نگرش مثبت دیگران نسبت به خود بدانیم . به عقیده الیس بلوغ عاطفی و سلامت روانی ایجاد تعادل مطلوب است میان اهمیت دادن و اهمیت افراطی دادن به داشتن روابط متقابل مناسب از جانب فرد.

3- مبنای روان شناختی : به عقیده الیس گرچه انسان از نظر بیولوژیکی تمایل شدیدی به مضطرب کرد خود و تخریب نفس دارد و گرچه او در اجتماعی زندگی می کند که سبب پاره ای از نابسامانیهای رفتاری است و آنها را تقویب می کند ، اما دیدگاه روان شناختی شخصیت چگونگی ریشه آن را مشخص می کند .

الیس غریزه را به مفهوم کلاسیک آن قبول ندارد و بیشتر با مزلو در زمینه تمایلات انسان هم عقیده است . او می پذیرد که انسان تمایلی به عشق و محبت ، توجه و مراقبت و تشفی آرزوها دارد واز مورد تنفر قرار گرفتن بی توجهی ،  و ناکامی دوری می جوید .

بطور خلاصه ، در نظریه الیس درباره شخصیت ، انسانها تا حد زیادی خود موحد اختلالات وناراحتیهای روانی خود هستند .انسان با استعداد و آمادگی مشخص برای مضطرب شدن متولد می شود وتحت تاثیر عوامل فرهنگی وشرطی شدن های اجتماعی این آمادگی را تقویت می کند . در عین حال انسان این توانایی قابل ملاحظه را هم دارد که به کمک تفکر و اندیشه از آشفتگی و اضطراب خود جلوگیری کند . بنابراین اگر چنانچه با مسئله تشکل افرادی که نیاز به کمک و روان یاری دارند ، به شیوه ای بسیار فعال وجهت دهنده ، آموزگار منشانه و فلسفی روبرو شویم . در اکثر موارد ، آنها از تفکر انحرافی و رفتار و عواطف نامناسب خود دست برخواهند داشت . به تغییرات اساسی و چشمگیری در عقاید بیماری زای خود دست خواهند زد و نتیجتاً بهبود خواهند یافت .

نظریه شخصیت « گلاسر »

در واقعیت درمانی واژه شخصیت و واژه هویت تقریباً مترادف به حساب آمده اند .

واقعیت درمانی هویت را جزء لازم و اساسی تمام انسانها در همه فرهنگها می داند که از لحظه تولد تا مرگ ادامه می یابد . گرچه هویت از دیدگاه مختلف می توان مورد بررسی قرار داد ولی در واقعیت درمانی هویت از دیدگاه درمانی مورد بررسی قرار می گیرد و به جزء هویت توفیق و هویت شکست تقسیم می شود.[2] گلاسر معتقد است که هر فردی یک هویت متصور دارد ، که بدان وسیله احساس موفقیت یا عدم موفقیت نسبی می کند . او هویت را آن تصوری میداند که فرد از خودش دارد و این تصور ممکن است با تصوراتی که دیگران از او دارد هماهنگ و یکسان و یا اینکه با آنها کاملاً متفاوت باشد در آغاز هویت تمام کودکان هویت توفیق به حساب می آید، ولی بعداً مقارن با سنین چهار یا پنج سالگی ، هویت شکست هم ظاهر می شود . بعبارت دیگر ،تشکیل هویت شکست همزمان با سنی است که کودک مدرسه را آغاز می کند .در این سن و سال کودک به ایجاد  توسعه مهارتهای اجتماعی ، گویایی ، عقلانی و تفکر می پردازند که همین پدیده ها به او امکان می دهند که هویت خود را از  دو بعد توفیق یا شکست مورد ارزیابی قرار دهد .

گلاسر معتقد است که افرادی که هویت یکسانی دارند یکدیگر را جذب می کنند و آنهایی که هویتهای ناهمگنی دارند یکدیگر را دفع می کنند . بعبارت دیگر ، افرادی که هویت توفیق دارند با هم وآنهایی  هم که هویت شکست دارند با هم معاشرت و ارتباط نزدیکتری دارند و هویت یکدیگر را تقویت می کنند . همچنین او افراد هریک از دوگروه را دارای صفات و خصوصیات مشابهی می داند . مثلاً از خصوصیات بارز افراد ناموفق آن است که تنهایی وبی کسی را به شدید ترین وجه ممکن است احساس می کنند و در حل مشکلات و معضلات زندگی خود دشواریهایی دارند و از مواجه شدن با واقعیت ناراحت مضطرب ، اندوهگین می شوند . در عوض ، افرادی که هویت موفقی دارند یا اصلاً احساس تنهایی نمی کنند و یا اینکه آن را به حداقل احساس می کنند . بعلاوه ، این گروه به نحو سازنده ای با واقعیات ومشکلات خود درگیر می شوند واحساس ارزشمندی و عشق می کنند . بنابراین ، به نظر گلاسر ، افراد موفق دو خصیصه بارز دارند . یکی آنکه مطمئن هستند که شخص دیگری در این دنیا آنها را آن طوری که هستند و به دلیل خصوصیاتی که دارند دوست می دارد ، و آنها نیز متقابلاً فرد دیگری را در زندگی خود دارند که نسبت به او عشق و محبت می ورزند . یعنی اینکه آنها بخوبی می توانند ، حداقل با یک فرد دیگر ، عشق  و محبت مبادله کنند . دوم اینکه آنها این درک و احساس را دارند که انسانهای باارزشی هستند ، و حداقل یک فرد دیگر در این دنیا آنها را با ارزش می انگارد . در واقعیت درمانی ارزشمندی و عشق و دوستی دو جزء متفاوت هستند و وجود یکی از آنها دال بر وجود دیگری نیست . ارزشمندی از راه انجام کارهای توام با موفقیت حاصل می شود و کسی که در انجام آموزش موفق نیست به چنین احساسی دست نمی یابد ، از طرف دیگر ، کسی که زیاد مورد عشق و محبت است، به احتمال زیاد ، احساس  ارزشمندی نخواهد کرد .

هویت به طرق مختلفی تشکیل می شود وریشه می یابد . یکی از راههای تکوین هویت داشتن ارتباط و درگیری عاطفی با خود و دیگران است .رشد هویت ، بر اساس آن چیزهایی که دوست داریم و ما را ارضاء می کنند نیز صورت می گیرد .

زیرا مواردی که دوست داریم ویا مواردی که به دلیل آنها مورد محبت دیگران قرار می گیریم . در ما تاثیر روانی عمیقی بر جای می گذارند . اساس تشکیل هویت ، تلاشها و فعالیتهایی است که علاقمند به تعقیب آنها هستیم  و بر اثر تلاشها و فعالیتهای خود در می یابیم که ما هستیم و چگونه عمل می کنیم .

چگونگی برداشتها و نظرات دیگران نسبت به ما در روشن کردن هویت ما نقش عمده ای بر عهده دارد . آنچه که دیگران درباره ما منعکس می کنند تا حد زیادی تصویر با معنایی از هویت ماست . ارزشیابیهای ما از خودمان در ارتباط با شرایط زندگی ، اوضاع اجتماعی و اقتصادی نیز مبین هویت ماست و همچنین، تصورات ما درباره وضع جسمانی و شیوه لباس پوشیدن  نوع هویت ما در مقایسه با دیگران نشان می دهد .

برخلاف سایر مکاتب که در آنها انواع مختلف غرایز و کششها به مثابه اجزای اصلی تشکیل دهنده شخصیت مورد بحث قرار می گیرند ، در واقعیت درمانی اعتقاد بر آن است که انسان فقط دارای یک نیاز اساسی اجتماعی به هویت است و این نیاز را ، که از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود ،درونی می داند . این نیاز همان نیاز به هویت فردی است که با هویت اجتماعی فرد ارتباط نزدیک دارد . نیاز به درگیری عاطفی نیزجزء لایتجزای ارگانیزم بحساب می آید ، که نیروی کشش درونی اولیه برای هدایت تمام رفتار است و مبادله عشق و محبت ، قبول مسئولیت ،داشتن هدف ، یادگیری مفاهیم و پذیرش واقعیت در تکوین هویت موثرند و هویت وحدت همه رفتارهای آموخته شده و نیاموخته شده است که به صورت ( من ) تجلی می کند . تغییر هویت به دنبال تغییر رفتار حاصل میشود ، در این مکتب انسان تا حد زیادی همان چیزی است که انجام می دهد و اگر بخواهیم در او تغییری ایجاد کنیم باید در رفتارش و آنچه که انجام می دهدتغییراتی به وجود آوریم.

 



1- اعتیاد تالیف وترجمه دکتر محمد حسین فرجاد ،دکتر هما بهروزش ، دکتر زهره وجدی ، چاپ اول، بهار 1374 ص 29

1- نظریه های مشاوره روان درمانی از عبدالله شفیع آبادی و غلامرضا ناصری چاپ اول 1365 ص118 تا ص120

[ پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 ] [ 11:53 ] [ رضا ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستان عزیز در این وب سعی شده است اخرین مقالات در خصوص مشاوره ومددکاری درج شود . با بیش از هزار مقاله در زمینه مشاوره و مددکاری امیدوارم بتواند پاسخگو ی مسائل شما عزیزان باشد.چنانچه مطالبی میخواستید در فسمت نظرات عنوان نمایید تا برایتان بگذارم.در ضمن اگر سئوالی داشتید در قسمت نظرات مطرح نمایید .نظرات وراهنمایی شما باعث خرسندی است.
موضوعات وب